اقامت و بورسیه
خونه ی دختر خاله ی بابام دعوت بودیم که اونجا بعد از سلام علیک رفتیم تو اتاق که مانتو هامونو بزاریم رو تخت . اونتو زن دایی بابام رو که جوون بود ( یعنی فکر نکنین پیر بود ) دیدیم . بعد احوالپرسی پرسیدیم مریم ( دخترش ) چرا نیومد .
گفت مریم از این به بعد درس میخونه با مشاورش حرف میزنه روزی 6 ساعت هم میخونه . و آخرا موقع کنکور به 13 ساعت در روز هم میرسه . یواش گفت به هیچکی نگین میخواد مریم پزشکی قبول شه کاراش رو کردیم که بفرستیم آلمان بره پیش خالش زندگی کنه و درس بخونه ...
منم خیلی قاطی در افکار خوش به حالش و افرین و چه خوب بودم که زن دایی گفت تو هم برو پیش مریم. مامان خانوم ضد حال هم گفت حالا ول کنین زن دایی این تا اون موقع 4 و 5 سال مونده اینارو گفتین این از الان خوشحالی میکنه تو خونه مخ منو میخوره![]()
زن دایی کلی با منو مامانم حرف زد که اینجا آزادی نیست برو اونجا زندگی میکنی دانشگاهاش عالیه سال تحصیلی پزشکی تو ایران 8 ساله اونجا 6 ساله .
گفتم زبان انگیلیسیم عالیه مسافرت رفتیم من مثل بلبل براشون حرف میزدم تنهایی بجای همه من حرفای گنده و جمله های کامل میگفتم صحبت میکردم.
گفت چه خوب بیا با مریم برو ساری کلاس زبان آلمانی ( ما خودمون آملی هستیم ) مامانم گفت نه میخوام اول انگیلیسیش تموم شه بعد زبان جدید شروع کنه .
دعا کنین من بتونم بورسیه بگیرم برم آخه کی اینجا میمونه...
تا پست بعدی بااااای


اقامت و بورسیه 

